تبليغاتX
ترانه ای که نخواهم سرود... - هزارتوی مرگ
فریاد در باد سایه ی سروی به جای می گذارد / بگذارید در این کشتزار گریه کنم...

 

 گلدان های توی حیاط خلوت از بی آبی چند بار مرده بودند و این بار آخری از فرط عطش دیگر هیچ شوکی به جهان حیات بازشان نگرداند و برای همیشه در تبسم خشکی و یبوست خاکشان بر منتها الیه شاخه های پوسیده، این مرگ بود که گل داده بود و برگ. 

مرگ همیشه حضور دارد؛ حضوری غریب و موزی لای بوهایی که جهان را آکنده است. گاه که بوی فاضلاب می پیچد در خانه یا گاه که در معبری، عابری می گذرد و عطرش تداعی مرگ است؛ کسی که خواهد پوسید و خواهد مرد. 

شاید آدمی همواره با عطرها و ادکلن ها بوی مرگ را در تلاشی نافرجام از تنش می روبد. این بوی شاش هربار در مسیر همیشگی ترمینال که می رویم سمت ماشین های قم، خود دلیل قاطعی بر حضور مرگ می شود. 

این گونه است که ما بو می بریم از مرگ که پشتمان یا پشت دیوار سنگر گرفته است و در کمین است که هجوم ببرد و ببرد. 

. . . و خواب ها که برادران سبک بال مرگ اند، گاه چنان انباشته از طعم مرگ اند که آدمی می هراسد از این تصویر نزدیک که در خواب زندگی اش می کند. 

هیچ گاه سردخانه و مرده شور خانه و مرده ندیده بودم. همیشه از مرده و مرده شور و سردخانه هراسیده ام. ردیف به ردیف بر روی زمین مرده بود، لخت و عور به رنگ مات پژمرده ای از سفید و زرد. بوی کافور پیچیده بود در بینی ام و چیزی از جنس ترس در دلم، حیرت یا شاید چیزی مثل تجربه کردن امری که انتظارش را نداشته ای. وجودِ پیچیده ای بود. 

دهانهایشان را با پنبه پر کرده بودند تا چه چیز را نگویند! من اینجا چه کار می کردم؟ در میان آن همه جسد دنبال چه چیزی می گشتم؟ شاید در آن تاریکی و کم نوری در خانه ای که پر از آدم بود مرده و زنده دنبال خودم می گشتم. در انتهای آن خانه بعد از گذر از هزارتویی ظلمانی، اتاقی بود که مرده شور نام هایی را می خواند. مرده ها اینجا ردیف به ردیف بودند و مرتب و من بر در اتاق خیره در دو گودال، چشمان مرده شور، مات ایستاده بودم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 1:25  توسط م. نوین  |