|
فریاد در باد سایه ی سروی به جای می گذارد / بگذارید در این کشتزار گریه کنم...
|
صدای گیتار از رادیو ماشین پخش می شد؛ بیرون را نگاه می کردم، با صدای گیتار سر چرخاندم ببینم زن را، دستانش نتهای پخش شده در هوا را زیر انگشتان لمس می کرد و گاه بر سر نتی ناکوک می کوبید تا کوک شود به نازی. گرمای پایش را حس می کردم و بازوانش که از پس کت و پیراهن همچنان نرمی و لطافت را به رخت میکشید.
صورتش را نمی دیدم، سعی می کردم بسازمش در خیال. بیرون را نگاه می کردم و عبور از هر درخت را و میگشتم تا پیدا شود در ذهنم تصویرش، با گیتاری در دست و نوسانی نرم بر سر وگردن که می نوازد با دستهی ارکستر، سمفونی کدام سمفونی را با سماجت و وسواس دنبال سمفونی مناسب بودمکه صدای ناکوک زنگ موبایلش و بعد صدای خودش که سالها سن را سعی داشت زیر آوای دخترکی که در ذهن من به وجود آورده بود؛ نهان کند، ذهنم را ناکوک کرد. از تمام درختان شانزده آذر عبور کرده بودیم. ماشین که ایستاد بی وقفهای حتی، پریدم بیرون و رفتم تا پشت چراغ قرمز؛ و دیدم زنی سه تار بر دوش قانون قرمز چراغ را رد کرد و آنسو سوار بر ماشین دیگر؛ رفت.