|
فریاد در باد سایه ی سروی به جای می گذارد / بگذارید در این کشتزار گریه کنم...
|
اسبت را زین کرده ای کدامین مقصد را
از دشت های فراخ و کوه های منجمد
بر گرده ی اسبی که خواهد مرد
از کجا به کجا می روی
ابرها پیوسته بالای سرت
جهد کرده ای قهرمان بودن کدام افسانه عاشقانه را
چند کرکس سمج بالای سرت
رویاهایت را می نوشی
و سراب امتداد می یابد
...............
خسته از تعقیب دو پا که مدام دور می شد
با اسبت فرو افتاده ای
شب بر بالای سرت
و در پس زمینه سیاه
دو پا که می برد گنج نهانت را
................
دهان به دهان نقل نخواهی شد
اسطورهای نبودهای که هوس داشتهای
تنها مردی هستی
دست در دست آن دو پا