|
فریاد در باد سایه ی سروی به جای می گذارد / بگذارید در این کشتزار گریه کنم...
|
از کجا به سرزمین من می آیی
از غروب خورشید آیا؟
چه چیز ترا می کشاند تا کشتزارهای شعر من
تا گنجشکها ودرختها و خیابانها و خانه ها و کوچه و عشق ها و انسانهای من
چه چیز افسونت کرده است مسافر ناشناخته
چه چیز
در این تلخی مکرر چه دیده ای از چشم انداز و زندگی
درست که من چرخانده ام سرت را از قتل کودک ومادرش در خانه یی در کوچه بهار
ازخیابانها ی شلوغ عصبی آورده م ات بر آستانه ی خلوت عشقی باکره
خیانت را در عمق کلام نهان کردم درست
و تیرم را در هدف نه که در چشمانت زده ام
که چرا نبینی پرسیده ای آیا؟
پنجره ام کنون گشوده است به نسیم
دو کلاغ می خوانند
و تلخی ساعت 3 با بوهای مبهم از آینده پیچیده است در اطاق...