تبليغاتX
ترانه ای که نخواهم سرود...
فریاد در باد سایه ی سروی به جای می گذارد / بگذارید در این کشتزار گریه کنم...

از کجا به سرزمین من می آیی

از غروب خورشید آیا؟

چه چیز ترا می کشاند تا کشتزارهای شعر من

تا گنجشکها ودرختها و خیابانها و خانه ها و کوچه و عشق ها و انسانهای من

چه چیز افسونت کرده است مسافر ناشناخته

چه چیز

در این تلخی مکرر چه دیده ای از چشم انداز و زندگی

درست که من چرخانده ام سرت را از قتل کودک ومادرش در خانه یی در کوچه بهار

ازخیابانها ی شلوغ عصبی آورده م ات بر آستانه ی خلوت عشقی باکره

خیانت را در عمق کلام نهان کردم درست

و تیرم را در هدف نه که در چشمانت زده ام

که چرا نبینی پرسیده ای آیا؟

پنجره ام کنون گشوده است به نسیم

دو کلاغ می خوانند  

و تلخی ساعت 3 با بوهای مبهم از آینده پیچیده است در اطاق...

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 15:46  توسط م. نوین  |