تبليغاتX
ترانه ای که نخواهم سرود...
فریاد در باد سایه ی سروی به جای می گذارد / بگذارید در این کشتزار گریه کنم...

تا گفتی که نمی‌آیی دیگر، ناغافل سوت وکورتر شد این قبرستان. کاج های رنگ و رومرده سرکشیدند از دل این زمین و خنده ها وبلند حرف زدنهای اینان صوت کلاغ شد.

فکر نمی‌کردم فکر نمی‌کردی که رفتنت توان بر آشفته کردن داشته باشد. یا اصلا در قواره‌ی تو نبود که ابری شود آسمان با رفتنت.

شاید بازداری شوخی می‌کنی "رفیق ".

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 16:11  توسط م. نوین  |