|
فریاد در باد سایه ی سروی به جای می گذارد / بگذارید در این کشتزار گریه کنم...
|
ترا لبخندی می دهم فراتر از امید و یاس
هنگام که خسته می آیم از کار های مکرر
وبر مسیر مکرر ترا می بینم
همچنان نشسته و فال به دست
ترا لبخندی می دهم
چرا که هر چیز دیگری در جیب ارباب تو خواهد رفت
لبخندی می دهم به شیره جان آغشته و خونین
تا فال من باشد و تو