تبليغاتX
ترانه ای که نخواهم سرود...
فریاد در باد سایه ی سروی به جای می گذارد / بگذارید در این کشتزار گریه کنم...

آفتاب همواره برتومی تابد.

دستم ازدستش یادستش از دستم درامتداد زمان بیرون آمده بود ونمی دانم من یا ـاوـیکی مان خلاصه گم شده بودیم درتاریکی وازدحام زمان.

تااین که من دراین زمان امدم وـاوـنبود.من افسرده وتنها ودلگیروغمگین پرده را کشیدو به کنج تاریکی پناه برد وبه تیک وتاک زمان دلخوش که شاید ـاوـ نیزبه وقتش به این زمان بیاید.

عصریخبندان بود وآسمان خاکستری خاکستری.

غریبه های یخی جهان را سراسرپرکرده بودند ومن دچاردرد مزمن تنهایی.

من عاشق ـاوـبود.

بی ـاوـ زندگی برایش پوچ بودو...

و ـاوـ گمشده بود درحفره های تو درتوی زمان.

زمان گاه کند وکشداروگاه باشتاب طی شد وتوگویی درچشم برهم زدنی.

یخها ناپدید شدو

آسمان خاکستری رنگ به رنگ وپرازرنگین کمون وـاوـ...

وـاوـ...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 15:41  توسط م. نوین  |