|
فریاد در باد سایه ی سروی به جای می گذارد / بگذارید در این کشتزار گریه کنم...
|
تکیه داده بود به دیوار، نشسته بر لبه ی مغازه ای یا شاید بانکی که بسته بود حالا؛ کنار دستش پسرک، پسرک سیاه سوخته با سر وضع به هم ریخته زنجیر نگاهش را به گردن هر نگاه عابری می انداخت که شاید نواله ای دشت کند و شاید مادرش از افسون مرگ که نزدیک می زد، دور شود. یا آن شب که پر می زدم به سمت آشیانه عشقم، کنار پله برقی ها کودکی که به زانوهایم هم نمی رسید کبره بسته بود صورتش، و به التماس سعی می کرد پاکتی فال بفروشد. پاکت های فال را هیچ گاه باز نمی کنم به خودم قول داده ام، می ترسم از تقدیر شومی که ممکن است هر برگ کاغذ پاره برایم رقم زده باشد. من به آسمان باور ندارم، به پشت دیوار زمان باور ندارم، شک دارم خدایی را که دسیسه کرده اند تا فقر را به قسمت های مساوی در حلقوم های خشکیده مان کنند. بابا من انسانم و می ترسم، از تاریکی شب، از تاریکی گور، از این تاریکی چاه که در آن افتاده ایم و از گرسنگی گوشت های تن یکدیگر را می دریم. من می ترسم، و این تنها حقیقت را با خودم به کوچه و خیابان می برم و هر روز پیرتر می شوم، پیرتر و پیرتر . . .