|
فریاد در باد سایه ی سروی به جای می گذارد / بگذارید در این کشتزار گریه کنم...
|
به آسمان رفتم
هنگام که به خواب بودند خدایان
به آسمان رفتم
هنگام که تنگ بود دلم
و دنیا پوچی ممتدی بود سمج
به آسمان رفتم
در خاموشی ستاره و در غیبت ماه
به آسمان رفتم
فرشته ای سترگ را ربودم
و زمین سراسر تاریکی شد
و خانه ام روز مطلق
نامش نهادم زهرا
نامش نهادم خورشید
و دل در تارهای زلفش آویختم
چون دخیلی بربسته
بر مقدس ترین حرمت جهان