تبليغاتX
ترانه ای که نخواهم سرود...

ترانه ای که نخواهم سرود...

فریاد در باد سایه ی سروی به جای می گذارد / بگذارید در این کشتزار گریه کنم...

نتهای ناکوک ذهن من

صدای گیتار از رادیو ماشین پخش می شد؛ بیرون را نگاه می کردم، با صدای گیتار سر چرخاندم ببینم زن را، دستانش نتهای پخش شده در هوا را زیر انگشتان لمس می کرد و گاه بر سر نتی ناکوک می کوبید تا کوک شود به نازی. گرمای پایش را حس می کردم و بازوانش که از پس کت و پیراهن همچنان نرمی و لطافت را به رخت می‌کشید. 

 صورتش را نمی دیدم، سعی می کردم بسازمش در خیال. بیرون را نگاه می کردم و عبور از هر درخت را و می‌گشتم تا پیدا شود در ذهنم تصویرش، با گیتاری در دست و نوسانی نرم بر سر وگردن که می نوازد با دسته‌ی ارکستر، سمفونی کدام سمفونی را با سماجت و وسواس دنبال سمفونی مناسب بودم‌که صدای ناکوک زنگ موبایلش و بعد صدای خودش که سالها سن را سعی داشت زیر آوای دخترکی که در ذهن من به وجود آورده بود؛ نهان کند، ذهنم را ناکوک کرد. از تمام درختان شانزده آذر عبور کرده بودیم. ماشین که ایستاد بی وقفه‌ای حتی، پریدم بیرون و رفتم تا پشت چراغ قرمز؛ و دیدم زنی سه تار بر دوش قانون قرمز چراغ را رد کرد و آنسو سوار بر ماشین دیگر؛ رفت. 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 11:8  توسط   | 

هزارتوی مرگ

 

 گلدان های توی حیاط خلوت از بی آبی چند بار مرده بودند و این بار آخری از فرط عطش دیگر هیچ شوکی به جهان حیات بازشان نگرداند و برای همیشه در تبسم خشکی و یبوست خاکشان بر منتها الیه شاخه های پوسیده، این مرگ بود که گل داده بود و برگ. 

مرگ همیشه حضور دارد؛ حضوری غریب و موزی لای بوهایی که جهان را آکنده است. گاه که بوی فاضلاب می پیچد در خانه یا گاه که در معبری، عابری می گذرد و عطرش تداعی مرگ است؛ کسی که خواهد پوسید و خواهد مرد. 

شاید آدمی همواره با عطرها و ادکلن ها بوی مرگ را در تلاشی نافرجام از تنش می روبد. این بوی شاش هربار در مسیر همیشگی ترمینال که می رویم سمت ماشین های قم، خود دلیل قاطعی بر حضور مرگ می شود. 

این گونه است که ما بو می بریم از مرگ که پشتمان یا پشت دیوار سنگر گرفته است و در کمین است که هجوم ببرد و ببرد. 

. . . و خواب ها که برادران سبک بال مرگ اند، گاه چنان انباشته از طعم مرگ اند که آدمی می هراسد از این تصویر نزدیک که در خواب زندگی اش می کند. 

هیچ گاه سردخانه و مرده شور خانه و مرده ندیده بودم. همیشه از مرده و مرده شور و سردخانه هراسیده ام. ردیف به ردیف بر روی زمین مرده بود، لخت و عور به رنگ مات پژمرده ای از سفید و زرد. بوی کافور پیچیده بود در بینی ام و چیزی از جنس ترس در دلم، حیرت یا شاید چیزی مثل تجربه کردن امری که انتظارش را نداشته ای. وجودِ پیچیده ای بود. 

دهانهایشان را با پنبه پر کرده بودند تا چه چیز را نگویند! من اینجا چه کار می کردم؟ در میان آن همه جسد دنبال چه چیزی می گشتم؟ شاید در آن تاریکی و کم نوری در خانه ای که پر از آدم بود مرده و زنده دنبال خودم می گشتم. در انتهای آن خانه بعد از گذر از هزارتویی ظلمانی، اتاقی بود که مرده شور نام هایی را می خواند. مرده ها اینجا ردیف به ردیف بودند و مرتب و من بر در اتاق خیره در دو گودال، چشمان مرده شور، مات ایستاده بودم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 1:25  توسط   | 

مرگ از پشت سرم گذشت

لرزیدم

و تو گفتی عزرائیل بود که رد شد از پشت سرت

و من دیدم سر سفره کنار دست ریحان

پیرمردی را با خنده های بی دندان

که از سبد سبزی

تربچه های مرا می دزدید

و تو گفتی می ترسی؟

و من بربر نگاه کردم حاشیه سفره را

و لرزید پشتم

و تو گفتی ....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 0:8  توسط   | 

و دو کبوتر در اوج آبی می پلاسند

وقتی در اوج یک عشق

دو کبوتر می پلاسند

تو  آه می کشی از ریزش برگ از فصل

باران که بی وقفه می شود 

درخت زوزه می کشد

و تو می روی راه را

راه امتداد که می یابد در بیهودگی

تو افسرده خواهی شد

و دو کبوتر در اوج آبی می پلاسند

و عشق همچنان بازی می شود..........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 17:19  توسط   | 

با کارد قلبم را از سینه بیرون می آورم

یک دانه توت در دهانت می گذارم و

 

پنجره را می گشایم

 

یک تکه آسمان آبی بر فراز خانه ی مان و

 

تو از معنی اطلسیهای پژمرده می پرسی؟ و

 

من با کارد قلبم را از سینه بیرون می آورم برای تو

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 13:47  توسط   | 

مردها فاحشه ها را دوست ندارند

از شلوغ ترین خیابان ها که می ایم

کنار گلدان اطلسی پژمرده خانه ام

هوس خوابیدن با فاحشه ای را دارم

چشمهایم را می بندم

ودست یکی شان را از خیابان شانزه لیزه می گیرم

می آورم

اوفلیا است

چشم هایش عمق تلخی است

لهجه اش شور

کمر باریکش شطنت کودکانه بازی است

بر کمرگاهش دست خواهم برد

 بر زمینش خواهم زد

 اسبها را از برای فتح قلعه روسپیان

زین خواهم کرد

اسبم از نفس که می افتد

سر فرا گوشش می برم

همراه  آه  آخرین

: به صومعه برو اوفلیا

مردها فاحشه ها را دوست ندارند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 15:20  توسط   | 

اسبت را زین کرده ای کدامین مقصد را

اسبت را زین کرده ای کدامین مقصد را

از دشت های فراخ و کوه های منجمد

بر گرده ی اسبی که خواهد مرد

از کجا به کجا می روی

ابرها پیوسته بالای سرت

جهد کرده ای قهرمان بودن کدام افسانه عاشقانه را

چند کرکس سمج بالای سرت

رویاهایت را می نوشی

و سراب امتداد می یابد

...............

خسته از تعقیب دو پا که مدام دور می شد

با اسبت فرو افتاده ای

شب بر بالای سرت

و در پس زمینه سیاه

 دو پا که می برد گنج نهانت را

................

دهان به دهان نقل نخواهی شد

اسطوره‌ای نبوده‌ای که هوس داشته‌ای

تنها مردی هستی

دست در دست آن دو پا

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 13:24  توسط   | 

ذات دشمن خوی تو

کشف کوچک امروزم
ذات دشمن خوی توست
اگر بگویم دوستت دارم
دشنه ات در پشتم فرو می لغزد
واگر بگویم دوستت ندارم
همه جهد خواهی شد که دوستت بدارم
این گونه است که از تپه تو بالا خواهم رفت
بی آنکه دوستت بدارم و دوستت ندارم
تنها نخواهم دیدت!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:34  توسط   | 

دیشب مرغ دریایی را شتابناک یک اتومبیل زیر گرفت

 

موجی مرا به ساحل تو آورد

بویی مرا کشاند

به  خیابان تو و به کوچه تو

به خانه تو و به کار تو وبه زندگی تو

از تلاطم آبی آمدم

به آغوش آرام تو

و دیشب در شتاب رفت و آمد

در خیابانهای شهر تو

دوست کوچکم مرغ دریایی را یک اتومبیل زیر گرفت

وبعد اتومبیل دیگری....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 15:47  توسط   | 

"چه چیز مانده از جهان که نگریم بر رویاهای مرده؟!"

باران بارید

بعد برف آمد به هنگام

و چشمانم ناگزیر شد دیدن را

برف بود

هزار دانه

ومن نسرودمش

تنها چند دانه را به هوس دزدیم

برای کبک شدن

و کبک شدم

در عبور و مرور از زمان، در زمان

سر فرو کرده در هیچهای همیشه

نه دیدم

و ناگاه شکوفه بارید درخت را

ومن را باد، باد دیوانه برد

برد تا فاحشه شدن

و تکه تکه فروختن خود به هیچ

و همیشه منتظر مانده برعبور ومرورها

همیشه با یک سوال "چه چیز مانده از جهان که نگریم بر رویاهای مرده؟!"

چه چیز؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 17:43  توسط   |