وقتی در اوج یک عشق
دو کبوتر می پلاسند
تو آه می کشی از ریزش برگ از فصل
باران که بی وقفه می شود
درخت زوزه می کشد
و تو می روی راه را
راه امتداد که می یابد در بیهودگی
تو افسرده خواهی شد
و دو کبوتر در اوج آبی می پلاسند
و عشق همچنان بازی می شود..........
یک دانه توت در دهانت می گذارم و
پنجره را می گشایم
یک تکه آسمان آبی بر فراز خانه ی مان و
تو از معنی اطلسیهای پژمرده می پرسی؟ و
من با کارد قلبم را از سینه بیرون می آورم برای تو
از شلوغ ترین خیابان ها که می ایم
کنار گلدان اطلسی پژمرده خانه ام
هوس خوابیدن با فاحشه ای را دارم
چشمهایم را می بندم
ودست یکی شان را از خیابان شانزه لیزه می گیرم
می آورم
اوفلیا است
چشم هایش عمق تلخی است
لهجه اش شور
کمر باریکش شطنت کودکانه بازی است
بر کمرگاهش دست خواهم برد
بر زمینش خواهم زد
اسبها را از برای فتح قلعه روسپیان
زین خواهم کرد
اسبم از نفس که می افتد
سر فرا گوشش می برم
همراه آه آخرین
: به صومعه برو اوفلیا
مردها فاحشه ها را دوست ندارند